از معنا تا خوانش: چه بر سر محتوای اثر هنری آمده است؟
تأملی انتقادی بر تحول رابطهی اثر، معنا و مخاطب در هنر مدرن و پستمدرن
مخاطبی که امروز وارد یک گالریِ هنرهای معاصر میشود، غالباً با تجربهای دوگانه روبهرو میشود: از یک سو اثری میبیند که شاید فقط یک شیء ساده، یک ویدئوی کوتاه یا چند خط نوشته باشد؛ از سوی دیگر، متنی روی دیوار توضیح میدهد این شیء یا نمایشگاه دربارهی چه چیزی است. اغلب همین متن است که تجربهی بازدیدکننده را شکل میدهد، نه خودِ شیء. این وضعیت، که برای بسیاری آشناست، سرآغاز خوبی برای طرح یک پرسش تاریخی و فلسفی است: آیا اثر هنری همیشه به همین شکل به معنا وابسته بوده، یا این وابستگی به متن و تفسیر، خودْ محصول تحولی است که در یک قرن گذشته رخ داده است؟
پاسخِ سادهی رایج این است که «هنر کلاسیک معنادار بود و هنر مدرن و پستمدرن آن معنا را از دست داد.» این متن چنین پاسخی را نمیپذیرد، چون بیش از حد ساده و در نهایت نادرست است. اما این را هم نمیپذیرد که هر گسستی از روایت و بازنمایی، بهخودیخود نشانهی عمیق شدن یا پیچیدهترشدنِ تجربهی هنری است. مسئله، دقیقتر از هر دوی اینهاست: در بخشی از هنر مدرن، استقلال فرم و زبان بصری اهمیتی فزاینده یافت و هنر از برخی نظامهای معناییِ تثبیتشده فاصله گرفت؛ در ادامه، در بخشهایی از هنر پسامدرن، حتی ایدهی وجودِ یک معنای نهایی برای اثر نیز به پرسش گرفته شد و نقش مخاطب در تولید معنا افزایش یافت. پرسشی که این متن در پی آن است، همین است: آیا در این مسیر، هنر به شکل پیچیدهتری از معنا رسیده، یا در مواردی فاصلهگرفتن از محتوای مشخص به وضعیتی انجامیده که اثر تقریباً هر تفسیری را میپذیرد وضعیتی که در آن مسئولیتِ معنادار بودنِ اثر تا حد زیادی بر دوش مخاطب یا متن نظری پیرامون آن میافتد؟
وقتی هنر شبکهی معنای مشترک را ترک کرد
برای فهم آنچه در قرن بیستم رخ داد، باید نخست به یاد آورد اثر هنری پیش از آن قرار بود چه کاری برای مخاطبش انجام دهد. در سنتهای پیشامدرن اروپا، معنای یک تابلو نقاشی یا یک تندیس، بهندرت محصول ابداع فردیِ بیننده بود. مخاطب یک نقاشی مذهبی در کلیسا، یا یک تندیس در دربار، اثر را درون شبکهای از ارجاعات مشترک میخواند: داستانهای مقدس، اسطورهها، نظام نمادین اخلاقی و قراردادهای بازنماییِ شناختهشده. فهمیدن اثر مستلزم برخورداری از همان سرمایهی فرهنگیِ مشترکی بود که جامعه، دستکم در نظر، در اختیار همهی اعضایش میگذاشت. سفارشدهندهی اثر کلیسا، دربار یا اصناف نیز خود بخشی از همین نظام بود؛ اثر معمولاً کارکردی مشخص داشت و در خدمت چیزی بیرون از خودش قرار میگرفت.
نکته مهم این است که این وضعیت را نباید بهسادگی ستود، گویی «معنا» در آن دوران امری طبیعی و فَرامعاصر بوده است. معنای مشترکِ آن دوران، خود، محصول یک قرارداد اجتماعی و تاریخی بود، نه ویژگی ذاتیِ هنر. اما همین قرارداد بود که تضمین میکرد اثر و مخاطب، دستکم در سطحی، زبان مشترکی داشته باشند. این پیشزمینه لازم است تا بتوان فهمید مدرنیسم دقیقاً چه چیزی را به چالش کشید: نه «معنا» بهطور کلی، بلکه اتکا به یک شبکهی معناییِ ازپیشتثبیتشده را.
آنچه در نیمهی دوم قرن نوزدهم با سزان آغاز شد و در کوبیسم، انتزاع، فوتوریسم و اکسپرسیونیسم انتزاعی ادامه یافت، گسستی تدریجی از بازنمایی و روایت بود. منتقد آمریکایی کلمنت گرینبرگ، تأثیرگذارترین نظریهپرداز فرمالیسم مدرنیستی، این مسیر را روایتی از خودانتقادگریِ هنر میدانست: به باور او، هر هنر مدرنیستی موظف بود ویژگیهایی را که مختص خودش و در انحصار رسانهی خودش بود آشکار کند و از هر آنچه ممکن بود از رسانهای دیگر وام گرفته شود بزداید. برای نقاشی، این به معنای تأکید فزاینده بر تختبودگیِ بوم، مادهبودگیِ رنگ و مرزهای قاب بود، نه بر آنچه تصویر «نمایش میداد». از این منظر، وقتی نقاشیِ مدرن از روایت فاصله گرفت، هنوز موضوعی داشت؛ فقط آن موضوع خودِ رسانه بود، نه جهانِ بیرون از آن.
اما این تصویر، حتی درون سنت مدرنیستی، یکدست نیست. کاندینسکی، که غالباً همردیف بنیانگذاران نقاشی انتزاعی شمرده میشود، هرگز نقاشیِ بدونموضوع را هدف نمیدانست. در رسالهی او دربارهی امر معنوی در هنر، انتزاع نه راهی برای تهیکردن اثر از معنا، بلکه تلاشی برای دستیابی به معنایی غیرروایی و در عین حال عمیقاً معنوی بود؛ او مفهومی به نام «ضرورت درونی» را پیش کشید که به باور او از زندگی معنوی هنرمند برمیخاست و او را وامیداشت اثری بیافریند که بازتابِ عمیقترین تجربهاش باشد. به بیان دیگر، برای کاندینسکی کنارگذاشتنِ بازنمایی شرط لازمِ رسیدن به معنایی راستینتر بود، نه علامتِ غیابِ آن. این نکته یادآوری مهمی است: فاصلهگرفتن از بازنمایی، فاصلهگرفتن از روایت و فاصلهگرفتن از معنا سه نکتهی متفاوتاند، هرچند در نگاه نخست بهجای یکدیگر به کار میروند.
فرم، یا آنچه از معنا باقی ماند
اگر بپذیریم که کاندینسکی بدون روایت همچنان به دنبال معنایی معنوی بود، پرسش دشوارتری پیش میآید: آیا میتوان این وضعیت را به کل هنر انتزاعی و فرمالیستی تعمیم داد؟ اینجاست که باید میان مجموعهای از مفاهیم که غالباً باهم خلط میشوند مرزبندی دقیقتری قائل شد: نبود روایت، نبود بازنمایی، انتزاع، ابهام، چندمعنایی، استقلال فرم، فقدان محتوای مشخص و فقدان معنا. اینها هشت مفهوم متفاوتاند، نه هشت نام برای یک پدیدهی واحد. اثری میتواند بدون روایت باشد و همچنان محتوای روشنی داشته باشد، چنانکه در آثار کاندینسکی دیدیم؛ اثر میتواند مبهم باشد و همین ابهام بخشی از استراتژی معناسازش باشد؛ یا میتواند، در بدترین حالت، از هیچکدام اینها برخوردار نباشد و صرفاً ترکیبی تصادفی از فرمها باقی بماند.
گرینبرگ (Clement Greenberg)، در روایت خود از مدرنیسم، عملا «محتوا» را به معنای سنتیاش موضوع، پیام و روایت اخلاقی کنار میگذارد و کیفیتِ فرمی را جانشین آن میکند. مسئله اینجاست که این جانشینی در دستِ هنرمندانی مانند نقاشان رنگ میدان ، از جمله موریس لوئیز، نتیجهای غنی به بار میآورد، اما در دستِ مقلدانی ضعیفتر میتواند به تمرینی صرفاً تزئینی و فاقد ارزش فروبکاهد. مسئله در خودِ نظریه نیست، بلکه در این است که این نظریه معیاری برای تشخیصِ «فرمِ غنی» از «فرمِ تهی» در اختیار نمیگذارد؛ و همین نبودِ معیار بعدها به یکی از نقاط اصلیِ اختلاف در تاریخِ نقد هنری بدل شد.
جالب اینجاست که حتی درون سنت فرمالیستی نیز اختلاف پیش آمد. مایکل فرید (Michael Fried)، در جستار معروف خود «هنر و شیئیت» (۱۹۶۷)، هنر مینیمال را نقد کرد؛ اما نقد او دیگر بر سرِ رسانه نبود، بلکه رابطه اثر با بیننده را مورد بحث قرار داد. او آثار مینیمال را «لفظگرا» خواند و آنها را به سبب چیزی که «نمایشیبودن» نامید از هنر مدرنیستیِ اصیل متمایز کرد: در نگاه او، اثر هنری راستین باید در هر لحظه بهطور کامل و یکجا خود را عرضه کند، در حالیکه آثار لفظگرا با تکیه بر امتداد زمانیِ تجربهی بیننده و حضور فیزیکی خود، بیش از آنکه «اثر» باشند به رویدادی در فضا و زمان بدل میشوند. اهمیت این اختلاف برای بحث ما این است که نشان میدهد حتی مدافعان استقلال فرم بر سرِ اینکه دقیقا چه چیزی این استقلال را توجیه میکند هم نظر نبودند. منتقدانی مانند روزالیند کراوس، که خود از دل همین سنت برخاسته بود، بعدها روایت گرینبرگ را برای سادگیِ بیش از حدش نقد کردند و استدلال کردند که این روایت بسیاری از تنشها و تناقضهای واقعیِ تجربه هنری را از میان میبَرد.
از مرگ مؤلف تا میلاد مخاطب
مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، وقتی در سال ۱۹۱۷ یک کاسهی بهداشتیِ کارخانهای را بهعنوان اثر هنری به نمایشگاه فرستاد، بهظاهر سادهترین کار ممکن را انجام داد: انتخاب یک شیء آماده. اما همین کنش سرآغاز پرسشی شد که فلسفهی هنر تا امروز با آن دستوپنجه نرم میکند: آیا فواره اثری «بیمعنا» بود، یا نقدی عمیق بر خودِ نهادِ هنر و بر معیارهایی بود که تعیین میکنند چه چیزی «اثر هنری» نامیده میشود؟ فیلسوف آمریکایی آرتور دانتو، نیم قرن بعد، با تحلیل نمونهای مشابه جعبههای بریلوی اندی وارهول نشان داد پاسخ این پرسش نمیتواند صرفاً بصری باشد. از نظر دانتو (Arthur Danto)، تفاوت میان جعبهی بریلوی وارهول و جعبه واقعیِ کارخانه در ظاهرِ دو شیء نیست، بلکه در نظریهای است که یکی از آنها را وارد چیزی میکند که او «جهان هنر» مینامد؛ این نظریه است که تعیین میکند کدام شیء اثر هنری است و کدام صرفاً یک جعبهی کارتنی. این ایده بعدها زیر عنوان «نظریه نهادیِ هنر» گسترش یافت: معنا و حتی هویتِ اثر هنری دیگر صرفاً در شیء نیست، بلکه در شبکهای از نظریه، گفتمان و نهاد قرار دارد که آن شیء را احاطه کرده است.
این جابهجاییِ محلِ معنا، در نظریهی ادبی با صراحتی بیشتر بیان شد. رولان بارت (Roland Barthes)، در جستار معروف خود، استدلال کرد نسبتدادن معنای نهایی یک متن به نیت مؤلف آن متن را محدود میکند؛ از نگاه او، معنا نه در خاستگاهِ اثر مؤلف بلکه در مقصدِ آن، خواننده، شکل میگیرد. این ایده، که به «مرگ مؤلف» شهرت یافت، عملاً مسئولیتِ تولید معنا را از یک نقطهی واحد (نیتِ هنرمند) به کثرتِ خوانشهای ممکن منتقل کرد. اما باید میان این ایده و برداشتِ سطحیتری که گاهی از آن میشود فرق گذاشت. امبرتو اکو (Umberto Eco)، تقریبا همزمان، در نظریه «اثر باز» خود مفهومی دقیقتر پیشنهاد کرد: بسیاری از آثار مدرن ذاتاً چندمعنا و مبهماند و همین ابهام مخاطب را به مشارکتی فعال در فرایند تفسیر دعوت میکند. نکتهی کلیدیِ اکو این است که «باز بودنِ» یک اثر به معنای بیساختاربودنِ آن نیست؛ اثر باز هنوز واجد نظمی درونی است که تفسیر را در محدودهای مشخص هدایت میکند، نه اینکه هر خوانشی را به یک اندازه معتبر بداند. تفاوت میان «اثری که معنا دارد و مخاطب باید آن را کشف کند» و «اثری که معانیِ متعدد دارد، بیآنکه هیچیک نهایی باشد» دقیقاً همینجاست: در حالت نخست، تکثرِ خوانشها هنوز حول محوری ساختاریافته میچرخد؛ در حالت دوم، ممکن است چنین محوری اصلاً وجود نداشته باشد.
این تمایز اهمیتی تعیینکننده برای ادامه بحث دارد، چراکه نشان میدهد گذار از مدرنیسم به رویکردهای پسامدرن صرفاً به معنای «آزادسازیِ» بیشترِ مخاطب نبود، بلکه پرسشی جدی را نیز مطرح کرد: اگر مسئولیتِ تولید معنا به این ترتیب از اثر به مخاطب منتقل شود، سهمِ خودِ اثر در این معادله چه میشود؟
آزادی که شاید سلبِ مسئولیت باشد
اینجا به نقطهای میرسیم که شاید حساسترین بخشِ این بحث باشد. اگر مخاطب بخش عمدهی معنای اثر را خود تولید کند، پرسش این است که آیا این وضعیت نشانهی پیچیدهترشدنِ تجربهی هنری است، یا گاهی به ابزاری برای پوشاندنِ ضعفِ محتواییِ اثر بدل میشود. برای پاسخ به این پرسش، پرداختن به نمونهای از یک رویداد معاصر مفید است: در دهههای اخیر شاخهای از هنر به نام «هنر رابطهای» شکل گرفت که در آن خودِ رابطهی اجتماعیِ میان مخاطبان به موضوع اصلیِ اثر بدل میشود برای نمونه، هنرمندی که بهجای ساختن یک شیء، در فضای گالری غذا میپزد و آن را در اختیار بازدیدکنندگان میگذارد. منتقد و کیوریتور فرانسوی نیکلا بوریو (Nicolas Bourriaud)، که این جریان را نظریهپردازی کرد، پیشنهاد داد معیار ارزیابیِ چنین آثاری دیگر صرفا زیباشناختی نیست، بلکه باید پرسید آیا اثر امکانِ گفتوگو و حضور در فضایی مشترک را فراهم میکند یا نه.
کلر بیشاپ (Claire Bishop)، در نقدی تأثیرگذار بر همین نظریه، نشان داد این معیار بهتنهایی کافی نیست. به باور او، روابطی که چنین آثاری تولید میکنند لزوما دموکراتیک یا انتقادی نیستند؛ بسیاری از آنها درون تصویری آرمانی از یک اجتماعِ هماهنگ و بیتنش باقی میمانند وضعیتی که بیشاپ آن را «خردآرمانشهری» (micro-utopia) مینامد بیآنکه هرگز کیفیتِ خودِ آن رابطه را به پرسش بگیرند. به بیان دیگر، صِرفِ اینکه اثری «مخاطب را درگیر میکند» یا «تفسیرهای متعدد را برمیتابد» کافی نیست تا آن را واجد ارزش هنری بدانیم؛ باید پرسید آن مشارکت یا آن ابهام حامل چه کیفیتی است.
این همان نقطهای است که تمایزِ اکو میان ابهامِ ساختاریافته و بیمعنایی اهمیتِ عملی پیدا میکند. «ابهامِ سازنده» اثری است که با وجود نداشتنِ یک معنای واحد، مخاطب را به سمتِ پرسشهای مشخص و بازاندیشیِ فعال سوق میدهد؛ «ابهامِ ناشیِ از فقدانِ ایده» اثری است که خلأِ محتواییِ خود را پشتِ کلماتِ «تفسیرپذیر» یا «چندلایه» پنهان میکند. تشخیصِ این دو از یکدیگر کارِ سادهای نیست و همین دشواری بخشی از آن چیزی است که این متن میکوشد، بیآنکه ادعای داوریِ قطعی داشته باشد، روشن کند.
کدام نگاه، کدام مخاطب؟
اما پیش از آنکه بتوان دربارهی «مشارکتِ مخاطب» داوری کرد، باید پرسشی مقدماتیتر مطرح شود: کدام مخاطب؟ جامعهشناس فرانسوی پیر بوردیو (Pierre Bourdieu)، در پژوهش گستردهاش دربارهی ذائقهی فرهنگی، نشان داد توانایی لذت بردن از فرم بهجای محتوا یا کارکرد چیزی که او «نگاهِ ناب» (pure gaze) مینامد امری طبیعی یا همگانی نیست. از نظر او، این نگاه محصولِ آموزش و برخورداری از سرمایه فرهنگی است؛ کسانی که فاقدِ این سرمایهاند ناگزیر طرحوارههای زندگیِ روزمره را بر اثر تحمیل میکنند و آن را بر مبنای کارکرد یا شباهتِ آن به واقعیت میسنجند، نه بر مبنای کیفیتهای صرفا فرمیِ آن. بوردیو حتی فراتر میرود و استدلال میکند همین شکاف در توانِ ادراکی خود به ابزاری برای بازتولید سلسلهمراتب اجتماعی بدل میشود: کسی که «نگاهِ ناب» دارد، از طریق همین توانایی جایگاهِ فرهنگیِ برترِ خود را به رخ میکشد و تثبیت میکند.
این نکته پرسشِ بخش پیشین را مهمتر میکند. وقتی گفته میشود اثری «معنا را به مخاطب واگذار میکند» یا «مشارکتِ مخاطب را میطلبد»، باید پرسید این امکانِ مشارکت بهطور برابر در دسترسِ همه هست یا نه. اگر فهمِ یک اثرِ مفهومی یا یک نصبِ هنریِ پیچیده مستلزمِ آشنایی پیشینی با تاریخ هنر و گفتمانِ نقادانه باشد چیزی که تنها اقلیتی به آن دسترسی دارند، آنگاه ادعای «دموکراتیکبودنِ» این گشودگی دستکم نیازمندِ بازنگری است. بوردیو در پژوهشِ دیگری دربارهی میدانِ تولیدِ فرهنگی نشان داد نهادهایی مانند گالری، موزه و مجلاتِ تخصصی نه صرفاً مفسرانِ بیطرفِ اثر، بلکه بازیگرانی در رقابتی بر سرِ چیزی هستند که او «سرمایهی نمادین» مینامد. یعنی اعتبار، شهرت و مشروعیتی که در میانِ همتایان و نهادها گردش میکند. از این زاویه، نظریه جامعهشناسانه بوردیو و نظریه فلسفیِ دانتو درباره «جهانِ هنر» از دو مسیرِ متفاوت به نتیجهای مشابه میرسند: معنا هرگز صرفاً در شیءِ ساکن جای نمیگیرد، بلکه در شبکهای از نظریه، نهاد و روابطِ قدرت شکل میگیرد.
این ترکیب مسئلهی امروزِ هنر معاصر را روشنتر میکند، و یک نمونه واقعی میتواند آن را ملموستر کند. در سال ۱۹۹۱ هنرمند کوباییآمریکایی فلیکس گونزالس-تورس (Felix Gonzalez-Torres) اثری ساخت با عنوانِ بیعنوان (پرترهی راس در لسآنجلس): تودهای از آبنباتهای رنگارنگ روی کف گالری، با وزنِ آرمانیِ حدود ۷۹ کیلوگرم. بازدیدکنندگان مجازند از این توده بردارند و آن را بخورند؛ موزه موظف است آبنباتها را پیوسته جایگزین کند تا وزنِ اثر ثابت بماند. اگر تماشاگری بدونِ خواندنِ برچسبِ کنارِ اثر وارد اتاق شود، آنچه میبیند صرفاً تودهای آبنبات است چیزی که هیچ نشانه بصریِ آشکاری از محتوایش به دست نمیدهد. اما همین برچسب است که آشکار میکند وزنِ ۷۹ کیلوگرم به وزنِ بدنِ راس لِیکاک، شریکِ زندگیِ هنرمند، اشاره دارد که چند ماه پیش از خلقِ اثر بر اثرِ عوارضِ ایدز درگذشته بود؛ و اینکه کاستن پیاپیِ توده به دستِ بازدیدکنندگان و بازپرکردنِ پیاپیِ آن به دستِ موزه استعارهای است از فرسایشِ جسمِ بیمار و از وعدهی تداومِ حیات از طریقِ خاطره و مراقبتِ جمعی.
این نمونه دقیقاً همان تنشی را نشان میدهد که این متن در پیِ روشنکردنش بوده است. از یک سو، بدونِ متنِ پیرامونی، اثر به شیئی تقریباً صامت فروکاسته میشود؛ نمونهای که میتواند دستاویزِ کسانی باشد که معتقدند در بخشی از هنر معاصر، مسئولیتِ معنا تقریباً بهکلی از اثر به گفتمان منتقل شده است. از سوی دیگر، ساختارِ خودِ اثر؛ رابطهی میانِ برداشتن، مصرفکردن، کاستن و جایگزینکردن چنان دقیق و اندیشیده طراحی شده که وقتی معنایش آشکار میشود، آن ساختار بهروشنی توجیهکننده همان معناست؛ اینجا با ابهامی سروکار داریم که، به تعبیرِ اکو، از پیش «باز» طراحی شده، نه ابهامی که صرفاً غیابِ ایده را میپوشاند. به بیان دیگر، متنِ کیوریتوریال در این مورد پرده از رازِ اثر برنمیدارد، بلکه کلیدی را در اختیار میگذارد که بدونِ آن، دری که از پیش به دقت ساخته شده، گشوده نمیماند.
در پایان
اکنون میتوان به پرسشِ اصلیِ این متن بازگشت: آیا تحول از معنا به خوانش، هنر را غنیتر کرده یا در مواردی باعث شده تفسیرپذیری جای محتوا را بگیرد؟ پاسخِ صادقانه نه یک «بله»ی مطلق است و نه یک «نه»ی قاطع. آنچه در این مسیر رخ داد نه از دسترفتنِ معنا، بلکه جابهجاییِ محلِ آن بود: از شبکه معناییِ مشترکِ پیشامدرن، به رسانه و فرم در مدرنیسمِ آغازین، و سپس به مؤلف، مخاطب و نهادهایی که اطرافِ اثر را احاطه میکنند. در هر یک از این مراحل، امکانِ غنا و امکانِ تهیشدگی هر دو حضور داشتند. کاندینسکی بدونِ روایت همچنان معنایی معنوی میجست؛ اما همین امکانِ فاصلهگرفتن از روایت، در دستِ هنرمندانی کممایهتر، به بهانهای برای پرهیز از هر فشردگیِ فکری بدل شد. اکو نشان داد ابهام میتواند ساختاریافته باشد همانطور که گونزالس-تورس نشان میدهد؛ اما بیشاپ نشان داد همان ابهام میتواند صرفاً روکشی برای فقدانِ تنشِ واقعی باشد.
شاید صادقانهترین نتیجه این باشد: پرسشِ «آیا این اثر معنا دارد؟» را دیگر نمیتوان تنها با نگاهکردن به خودِ شیء پاسخ داد، همانطور که در گذشته نیز پاسخِ آن هرگز کاملاً مستقل از نظامِ معناییِ پیرامونش نبود. تفاوتِ اصلی این است که آن نظام زمانی مشترک و تا حدی پایدار بود، و امروز پراکنده، متکثر و نابرابر است، نابرابر هم از حیثِ محتوا (کدام نظریه، کدام گفتمان) و هم از حیثِ دسترسی (کدام مخاطب، با کدام سرمایهی فرهنگی). شاید مسئلهی راستینِ هنرِ معاصر دیگر صرفا «آیا اثر معنا دارد» نباشد، بلکه این باشد که «معنا برای چه کسی، و از طریقِ کدام سرمایهدارانِ نمادین، در دسترس قرار میگیرد» پرسشی که فراتر از زیباشناسی میرود و به قلبِ رابطه میانِ هنر و جامعه میرسد.
تصویر اول:
اسم اثر: داوود و سرِ جالوت (David with the Head of Goliath)/ هنرمند: کاراواجو (میکلآنجلو مریزی دا کاراواجو)
سال خلق: حدودِ ۱۶۰۷ / محل کنونی: موزهی تاریخِ هنرِ وین (Kunsthistorisches Museum, Vienna)
تصویر دوم:
اسم اثر: کمپوزیسیون VII (Composition VII) / هنرمند: واسیلی کاندینسکی (Wassily Kandinsky)
سال خلق: ۱۹۱۳ / محل کنونی: گالریِ دولتیِ ترتیاکوف، مسکو (State Tretyakov Gallery)
تصویر سوم:
اسم اثر: صاف الف (Saf Aleph) / هنرمند: موریس لوئیس (Morris Louis)
سال خلق: ۱۹۵۹ (از سریِ «مضمون و تنوع» / Themes and Variationsمحل کنونی: این اثر در حراجیِ کریستیز به فروش رفته و در حال حاضر در یک مجموعهی خصوصی نگهداری میشود
تصویر چهارم:
اسم اثر: فواره (Fountain) / هنرمند: مارسل دوشان (Marcel Duchamp)- شیءِ اصلی مفقود؛ بازسازیهای ۱۹۶۴ در چند موزه
عکس: آلفرد استیگلیتز / سال خلق: ۱۹۱۷
تصویر پنجم:
اسم اثر: بیعنوانِ ۱۹۹۰ (پادتای) — untitled 1990 (pad thai)
هنرمند: ریرکریت تیراوانیا (Rirkrit Tiravanija) / سال خلق: ۱۹۹۰ (اجرای نخست در گالری Paula Allen، نیویورک)
تصویر ششم:
بیعنوان (پرترهی راس در لسآنجلس) «Untitled« (Portrait of Ross in L.A.)
هنرمند: فلیکس گونزالس-تورس (Felix Gonzalez-Torres) / سال خلق: ۱۹۹۱
منابع
کتابها
- Barthes, Roland. Image–Music–Text. Translated by Stephen Heath. London: Fontana Press, 1977.
- Bourdieu, Pierre. Distinction: A Social Critique of the Judgement of Taste. Translated by Richard Nice. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1984.
- Bourdieu, Pierre. The Rules of Art: Genesis and Structure of the Literary Field. Translated by Susan Emanuel. Stanford: Stanford University Press, 1996.
- Bourriaud, Nicolas. Relational Aesthetics. Translated by Simon Pleasance and Fronza Woods. Dijon: Les presses du réel, 2002.
- Danto, Arthur C. The Transfiguration of the Commonplace: A Philosophy of Art. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1981.
- Danto, Arthur C. After the End of Art: Contemporary Art and the Pale of History. Princeton: Princeton University Press, 1997.
- Eco, Umberto. The Open Work. Translated by Anna Cancogni. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1989.
- Fried, Michael. Art and Objecthood: Essays and Reviews. Chicago: University of Chicago Press, 1998.
- Kandinsky, Wassily. Concerning the Spiritual in Art. Translated by M.T.H. Sadler. New York: Dover Publications, 1977 [1911].
- Krauss, Rosalind. The Originality of the Avant-Garde and Other Modernist Myths. Cambridge, MA: MIT Press, 1985.
مقالات
- Bishop, Claire. “Antagonism and Relational Aesthetics.” October 110 (Fall 2004): 51–79.
- Danto, Arthur C. “The Artworld.” Journal of Philosophy 61, no. 19 (1964): 571–584.
- Fried, Michael. “Art and Objecthood.” Artforum 5, no. 10 (June 1967): 12–23.
- Greenberg, Clement. “Modernist Painting.” Arts Yearbook 4 (1961).
- Greenberg, Clement. “Avant-Garde and Kitsch.” Partisan Review 6, no. 5 (1939): 34–49.
منابع فارسی
- مسلمی، ا. (۱۳۸۷). تاریخ نظریهٔ نهادی هنر. زیباشناخت، (۱۸)
- دانتو، آ. (۱۳۸۳). هنر، فلسفه، فلسفهٔ هنر (س. ذوالفقاری، مترجم). فصلنامهٔ خیال، (۹)، ۱۲۷.
- فرید، م. (۱۳۸۵). هنر و شیئیت. حرفه: هنرمند، (۱۷).
- آرچر، م. (۱۳۸۷). هنر بعد از ۱۹۶۰ (ک. یوسفی، مترجم). تهران: حرفه: هنرمند.
- بوردیو، پ. (۱۳۹۰). تمایز: نقد اجتماعی قضاوتهای ذوقی (ح. چاوشیان، مترجم؛ چاپ پنجم). تهران: نشر ثالث.
منابع آنلاینِ موزهای/دانشگاهی
- The Art Story, “Clement Greenberg,” https://www.theartstory.org/critic/greenberg-clement/
- SFMOMA, “Marcel Duchamp, Fountain,” https://www.sfmoma.org/artwork/98.291/
- Hyperallergic, “An Illustrated Guide to Arthur Danto’s ‘The End of Art’,” https://hyperallergic.com/an-illustrated-guide-to-arthur-dantos-the-end-of-art/
- The Art Institute of Chicago, “‘Untitled’ (Portrait of Ross in L.A.),” https://www.artic.edu/artworks/152961/untitled-portrait-of-ross-in-l-a